گذری به کودکی

دیروز به کودکیم رفته بودم.

یاد عزای افتادم که در کودکی گرفته بودم، عزایی که به خاطر شنیدن سوارخ شدن لایه ازن بود، وقتی شنیدم که اندکی بیشتر زنده نخواهیم ماند چقدر دل کوچکم غصه دار شد. این را منوچهر برایمان تعریف کرد.

یادم از نسرین دختر مستاجرمان می آید که فقط 5 سال داشت و من هم یکی دو سال از اون بزرگتر بودم، یادش بخیر چه دختر خوبی بود، خیلی دوستش داشتم، همیشه بعدارظهر ها با هم بازی می کردیم، اصلاً لوس نبود، اصلاً شبیه دخترخاله ی لوسم نبود که برای هر موضوعی جیغ کشان و گریه کنان شود.

چقدر دلم برای نسرین تنگ شده، برای لهجه اش، برای خنده های کودکانه اش، ای کاش می دانستم کجاست و چه می کند.

منوچهر برادر نسرین بود، او هم یکی دو سال از من بزرگتر بود، خیلی باهم کاری نداشتیم، سرش در کار خودش بود، از دوچرخه اش خوشم می آمد، با بقیه دوچرخه ها فرق داشت، ترمزش با رکاب زدن برعکس می گرفت.
پدرش دوچرخه ی سه نفره داشت و موتور کراس سبز رنگ، یادش بخیر، همیشه به پیست می رفت، جای موتورش در یکی از اتاق های خواب بود. یادم از مینی ماینر نقلی و سفیدشان میاید.

یادم از علیرضا میاید، او مستاجر قبل از نسرین اینا بود، 4 سال از من بزرگتر بود، چقدر از بچه گی من سو استفاده می کرد، چقدر اسباب بازیهای من را خراب می کرد، چقدر دوچرخه ی مرا به در و دیوار زد و لاستیکش را پنچر کرد. یادم از تلاش بزرگتر ها میاید که می خواستند جلوگیری کنند از رفت و آمد ما، هنوز از بردن زردآلوهایم از علیرضا ناراحتم.

خانه ی قبلیمان، چند درخت گردو، یک درخت زردآلو، دو درخت آلو، یکی زرد و یکی بنفش داشت، چند انجیر، یک آلبالو و یک گیلاس داشت، برای خودش باغی بود.

سه حوض کوچک و بزرگ داشت، حوض اولی که وسعتش بیشتر بود دو متر عمق داشت، حوض وسطی، حدود سه و نیم متر عمق داشت و حوض کوچک نیم متر.

چقدر من و نسرین در همان حوض کوچک بازی می کردیم.

یادم از ماهی های قرمز حوض بزرگمان میاید، ماهی های که گاهی در همان دوران کودکی به اندازه ی نصف من بودن.

یادم از آرامش تماشای مرغانمان می آید، مرغ قهوه ای و مشکی که قد قدا می کردند، چقدر لذت بخش بود تماشایشان همراه با بوی ....

یادم از تماشای درست کردن شله زرد نذری از پشت پنجره می آید که به خاطر آبله مرغان مجبور بودم با حسرت از پشت شیشه تماشا کنم.

یادم از نوشتن همه ی پیک شادی میاید، پیکی که همه اش را همان روز 26 اسفند می نوشتم و خوشحال، 20 روز برای خودم آزاد آزاد بودم.

یادم از خانه تکانی های کودکیم میاید، چگونه فرش های سنگین و بزرگ دست بافت را مادر و خواهرانم به حیاط می بردند، لذت دویدن رو فرشهای کف دار و خیس را نمی توانم فراموش کنم.
عید و سبز شدن بیدمشکهایمان، سرازیر شدن سیل زنبور های عسل که وسط بوته های بید مشک برای خودشان جشنی گرفته بودند، لذت بیدار شدن در آن صبح بهاری و شنیدن صدای وز وز زنبورها، پیچیدن عطر بیدمشک ها در خانه. سبز شدن شکوفه های درخت زردآلو.....

تماشای بی دغدغه ساعت خوش در تلویزیون سیاه و سفیدمان، که می گفت، سلام سلام صدتا سلام، خان دایی جان خان دایی جان.....

تماشای بگ بگ بگ بگ ... تیتراژ برنامه ی کودک، کودکی بود که راه میرفت.


لذت خوابیدن بروی ایوان، لذت صاحب شدن ستاره های پرنور تر
لذت دیدن شهاب و آرزو کردن،
لذت نشان دادن قمر های مصنوعی (ماهواره)

لذت گرفتن روزه های کله کنچشکی، لذت میهمانی های ماه رمضان، لذت بازیهای کودکانه اش....


آه ه ه ه، یادش به خیر.

/ 29 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاشم

خب نگفتی ام ام اس یعنی چی؟؟؟[ناراحت] مرسی که نظرهای خصوصیمو عمومی کردی[عصبانی][نیشخند]

مدادرنگی

وااااااااااااااااای ترنمی[قهقهه] با چادر دوچرخه سواری می کردی؟ فکر کـــــــــــن [خنده] ... خاطرات مرغ داری هردوتاتون منو کشته!!! [خنده] ................... من موقعی که ابتدایی بودم، سوار دوچرخه داداشم میشدم، ولی تو حیاط خونه مون که بزرگ بود دور میزدم، اجازه نداشتم برم تو کوچه! چون بچه محلامون بی تربیت بودن، بعد بعضی هاشون شاگرد بابام هم که بودن، بابام توی کلاس که سر درس نخوندن دعواشون میکرد اینا میومدن دق و دلی شون رو سر ما خالی می کردن، حالا من که قلدر بودم میزدمشون ،ولی داداشم مظلوم بود اذیتش می کردن... واسه همین ما زیاد کوچه نمیرفتیم. یه بار شمال دوتا جوجه گرفتیم با دختر داییم بزرگش کردیم، بعد که پاییز شد اومدم مشهد. چند وقت بعدش داییم از شمال اومد دیدم در کنار محصولات شمالی، دوتا خروس هم ذبح کردن، آوردن برامون. مامانم که ناهار درست کرد ، سر سفره بهم گفتن میدونی اینا همون جوجه هان؟ حالا بخور دست رنجت رو که بزرگ شون کردی کیف کن! [تعجب] ... جسارت رو ببین! با یه مادر چطوری حرف میزنن [نیشخند][گریه] قلبم درد گرفت! زدم زیر گریه، مگه تونستم حتی نگاش کنم؟ چه برسه به اینکه بخورمش!!!

هاشم

خودت تنهایی اینو کشف کردی؟؟؟[شیطان][شیطان]

مدادرنگی

خوب من تو کوچه می رفتم، ولی با دوچرخه نمی رفتم. البته چرا ، الان که فکر میکنم به دلیل بی تربیت بودن بچه های محل و همچنین اذیت کردن ما گاهی محدودیت اعلام میشد.......... سنا اینا تو کوچه شون بچه های خوبی داشتن حتما خوب! [لبخند]

شوق پرواز

ای بابا !!! کوچه ما خییییلی با صفا بود. ما خونمون مجتمع بود، همه بچه های مجتمع بودیم که با هم بازی می کردیم. و با بچه های دیگه که غریبه بودن کاری نداشتیم و اصلا نمی دیدینمشون، مامانا با همدیگه صحبت میکردن، ما بچه ها هم بازی می کردیم. [فرشته] تاب، سرسره، ... من تا دوره راهنمایی اصلا بچه بی ادب به چشم ندیده بودم! [لبخند] بعدش که وقتی به دوران راهنمایی رسیدم و خودم تنهایی تا مدرسه رو می رفتم و با سرویس رفت و آمد میکردم تازه دیدم بله متاسفانه بچه بی ادب یعنی چی [تعجب] ولی در کل دوران کودکی برای من خییییییییلی عالی بود.

مدادرنگی

توی مجتمع زندگی نمی کردید ، توی کوچه بودید؟ [نیشخند] ...

تسنیم

آخی....یاد دوچرخه ی خوم افتادم. اتفاقا بر عکس شما من دوچرخم از داداشم بهم به ارث رسیده بود که موقع من چقدر پول خرج کردیم تا درست شد. به خاطر آموزش همون هم بود که ناخون پام شکست یادمه داداشم واسم جوجه خریده بود میداشتم جوجه رو تو آفتاب مثل معتاد ها خوابش می برد...وای یادش بخیر...

شوق پرواز

صحبت جوجه شد بگم که [زبان]زمان کودکی ما 4 تا جوجه خریده بودیم، خواهرم صورتی، من سبز[سبز] بابام نارنجی، مادرم رنگ طبیعی، جالب اینکه مال خواهرمو گربه خورد، مال من تو حیاط خلوت یخ زد مرد، مال بابام از بلندی افتاد و بی جون شد و پاشکسته بعد چند روز مرد، مال مادرم هم سرما خورد ولیییییییی نمرد [خنده] چون طبیعی بود و رنگی نداشت، با استامینوفن و شربت ب کمپلکس زنده موند و شد جناب خروس بی محل !!! که بی موقع قوقولی قوقو میکرد [خنده] آخرشم بسیار بزرگ شده بود و دیدیم خیلی سرکش شده و من و خواهرمو ممکنه زخمی کنه (اون موقع 5ساله بودیم) بابام ترتیبشو داد [گریه]

نجوا

کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای دور اجاقی ساده بود شب که می شد نقش ها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود زندگی دستی پر از پوچی نبود بازی ما جفت و طاقی ساده بود قهر می کردم به شوق آشتی عشقهایم اشتیاقی ساده بود ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود خدا قیصر را بیامرزه، با شعرهاش یادداشت رو که دیدم، یاد این شعر افتادم و البته که خودم هم دوباره پرت شدم به کودکی ها. کلاً پتانسیل بالایی در سفر به کودکی ها دارم... دوران راحتی و سرخوشی بود...

تسنیم

سکته کرد؟؟؟؟؟!!!!!!!! بله؟؟؟ ایست قلبی نداشته یه وقت؟؟ بهش تنفس مصنوعی میدادین:دی آپم