آیا این آخر زندگی است؟!!!!

خوب دیگه خوبی و بدی از من دیدید به بزرگواری خودتون حلال کنید، برامنم یه دعایی بکنید، بگید خدایا این MMS رو نیز هدایت کن، یه حاله خوشی بهش بده تا آدم بشه. آهان راستی یه دعای دیگه هم بکنید که اگه به صلاحمه دانشگاه قبول بشم (من که نمی دونستم برای رشته ی ما تکمیل ظرفیت اعلام کردن، خودش آگاهم کرد) خلاصه یادتون نره که بنده رو از همه ی این دعاها فراموش نکنید.

بعد از چندین سال عظم سفر به تهران کردم و حالا که درسم تموم شده می خوام از این فرصت استفاده کنم، یه 10 15 روزی تلافی این چند سال نرفته رو در بیارم و غیبت هام رو در تهران و کرج حاضری بزنم. راستی یادم رفت دو سال پیش و 4 سال پیش نصف روزه رفتم تهران و برگشتم ولی خوب نصف روز که حساب نیست. تازه نرفتم خونه ی فک و فامیل ها که، دلشون همینطور برای من پر می کشه، هه هه. البته بازم وقت نمی شه خونه ی همه برم (هنوز نرفته همه درخواست دادن بیا اینجا وقتی رسیدی) . شاید یه سر به قم و جمکران هم زدیم اگه خدا قبول کنه.

راستش حالا که دارم می رم می خواستم یه خاطره از سفر به تهران براتون تعریف کنم. که تلافی این چند وقته در بیاد. یادم نیست دقیقاً 7 8 سال پیش بود یا کمتر و بیشتر.......

 نمی دونم دبیرستانی بودم اونموقع یا راهنمایی،

 قصد کردم که با فامیلامون برم تهران، آخه ماشین داشتن و خوب چی از این بهتر، یکی دوبار هم قبلاً رفته بودم. خلاصه گفتم منم میام، البته به اصرار خودشون، گفتن اوکی، روز آخر گفتن که ما یه بلیط قطار داریم تو با اون بیا، ماشالله مرد شدی دیگه، خلاصه اولش از رفتن منصرف شدم، آخه 10 12 ساعت تنها توی قطار اونم تنها، زیاد جالب نیست و اصلاً هم خوش نمی گذره، تازه اونم قطار اتوبوسی، 4 تا چشم همش نگات می کنن و تو هی باید در و دیوار و تعداد پیچ های بکار رفته در در و پنجره و کف و میز رو شمارش کنی، و جالب اینه که تمومم نمیشه دو سه ساعت که نیست، بگذریم، خلاصه به خودم گفتم بی خیال و خجالت بکش باید رو پای خودت بایستی و تصمیم گرفتم که برای اولین بار خودم به تنهایی به تهران بیام یا برم.

 

عصر بود فکر کنم از مشهد عازم تهران شدیم، شب شد و خوابم برد، یهو گلاب بروتون احساس کردم بالاخره باید رفت اونجا، زیاد خوشم نمی یاد و سعی می کنم تا اونجا که امکان داره از اینجور جاها نرم. وقتی خواستم برم دیدم ای بابا یکی زیر پام خوابیده و امکان جم خوردن نیست، توی سالن رو نگاه کردم و دیدم بله، ظاهراً خونه ی خاله ست و باید تا اونجا از موانع مختلف رد شد که امکانش نیست. ساعت 5 الی 6 بود که رسیدم، وسط راه هم نگه نداشت برای نماز، چون هوا تاریک بود و .... .

خلاصه تهران رو که بلد نبودم، خدا خیرش بده این فامیلمون برام یه کروکی توی نصف صفحه ی آ4 از راه آهن تا دزاشیب کشیده بود که چطوری برم.  .... از قطار که پیاده شدم، از میدون راه آهن تا میدون ولی عصر رو با تاکسی رفتم، هنوز هوا تاریک بود و خیابونا خلوت، به میدون ولی عصر که رسیدم، این بنده خدا این کروکی رو برام یه جوری کشیده بود که من فکر کردم میدون ونک همین نزدیکیه، خلاصه تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم و یکم بیشتر تهران رو بشناسم، هه هه.

 

خلاصه من با یه سامسونت که اون زمان فکر کنم نصف خودم بود، راه افتادم به سمت ونک، غافل از اینکه چقدر مسافته، خلاصه، حالا نرو کی برو، اکثراً دوستان تهرانی هستند ولی این عکس رو می گذارم تا بعضی ها متوجه مسافتی که هست بشن.

 

 

اگه جنوب تهران رو از گلشهر بگیریم و شمالش رو زعفرانیه، فکر کنم یک چهارم یا یک پنجم از مسافت جنوب به شمال تهران رو طی کردم.

حالا هر چی می رم تموم نمی شد، خلاصه پاهام و کمرم یه چند ساعتی بود که شکسته بود و من همینجوری داشتم می رفتم. اما تموم نمی شد، صبح شد، شلوغ شد همه داشتن می رفتن سر کار من داشتم می رفتم، هه هه. از این بپرس از اون بپرس از آقای پلیس بپرس که اصلاً ته اینجا ونک هست یا .... خلاصه فکر کنم 3 ساعت شد شایدم بیشتر و کمتر که من به میدون ونک رسیدم، دیگه اشتباه قبلی رو نکردم و این بار تا تجریش و بعداً .... رو تاکسی گرفتم. خلاصه این از تهران رفتن تنهایی ما. البته حکمتی هم داشت، اونم این بود که زمانی که من رسیدم تازه فامیلون داشت در خونه رو می بست. و در نتیجه باید اون چند ساعت رو مثله آواره ها سر می کردم که این بدتر و زجرناک تر بود.

اینم از خاطره ی خنده دار من، اما هیچ کس باورش نمی شد که من این مسافت رو پیاده اومدم.

 

انشاالله بعد از سفر 10 15 روزه با انرژی بیشتر بر می گردم تا ادامه ی پست قبلی رو بنویسم !!! تا اون موقع هم خودتون از خودتون پذیرایی کنید.

 

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
نادر

ضمن عرض سلام وخسته نباشید وبلاگ قشنگی داری احسنت ومرحبا دوست عزیز به ماهم سربزن www.chamsangar-nader.blogsky.com www.chamsangar-lorestan.blogsky.com

نادر

ضمن عرض سلام وخسته نباشید وبلاگ قشنگی داری احسنت ومرحبا دوست عزیز به ماهم سربزن www.chamsangar-nader.blogsky.com www.chamsangar-lorestan.blogsky.com

مینا

سلام اختیار دارین. اتفاقا همین یه ساعت پیش تو وبلاگتون بودم. منتهی کامنت نذاشتم براتون. منتظر مطالب زیباتون هستم. یاعلی...باعلی