ای خدای مهربوون زبونم بند اومده از خوبیت....

نمی دونم چی باید بگم، فقط دو جمله بهت می گم، الحمدالله رب العالمین ای ملک الناس، ای اله الناس، صدات رو با تک تک سلولام شنیدم، با تک تکشون حست کردم، مثله همون حس قشنگ کودکی، بودنت رو توی قلبم حس کردم، ای نازنین ترین.

حس کردم که دوباره همون کوچولوی 4 5 ساله شدم........... خدای خوبم چی بگم؟!!

این اشک ها همه اشک های سپاسگذاریه........ می گم که دوست دارم، می گم که پشیمونم از این سالهایی که فراموشت کرده بودم، ای هستی من، ای زندگی بخش من، ای ...... از خوبیات چی بگم؟؟؟ از گذشتت چی بگم؟؟؟

می خوام بگم به همه که تو چقدر خوبی، چقدر بزرگواری، چقدر مهربونی، خدایا از این همه خوبیات یه ذره ی کوچولو به اندازه ی یک پیکو متر به من بده، اونوقت من چی می شم.

انگاری مست شدم، نمی دونم چی می گم دیگه، بقیش باشه بعد از اینکه حالم جا اومد.

٢ ٣ ساعتی فکر کنم از اون موقع گذشته نمی دونم چی بگم، گاهی وقتا توی زندگی ما آدم ها یه سری اتفاقا می افته که برای خود آدم شگفت آوره، چه برسه به بقیه، گاهی اوقات خوندن این اتفاقات باعث میشه که بقیه هم از این اتفاقات درس بگیرن یا شاید گره گشای دیگران باشه، یا شایدم یه جرقه باشه برای یه دل شکسته، یا هر چیزه دیگه ای، این دلیل شد که پست ها رو از خصوصی بودن در بیارم، اینجا شبیه یه دفتر خاطرست، خاطراتی که بیشتر از ۵ ۶ ساله که وجود داره، که البته متاسفانه یه سریهاش پاک شده، بگزریم.

از همون بچه گی خیلی عجیب قریب بودم، خجالت می کشیدم بهم بر می خورد یا ....  یادمه ۴ یا ۵ سالم بود، خواهرم که اون هم خودش راهنمایی بود دست منو گرفت و برد به مسجد دانشگاه، توی احمدآباد مشهد، داخل بیمارستان قائم، اونجا شنبه شب ها یه جلسه قرآن برگزار می شد، من کوچیک بودم، به زور منو برد اونجا، خلاصه، این شد که کاره شاید چند سالمون این بود که خواهرم که فکر کنم ١٢ ١٣ سالش بود منه ۴ ۵ ساله رو تنها می برد اونجا، یادمه ساعت ١٠  که می خواستیم برگردیم، خیابونا خلوت بود، بگذریم.

گاهی وقتا من هم می رفتم پشت بلندگو و قرآن می خوندم، یادش بخیر، اون موقع یه قاری قرآن بود به نام جواد فروغی که اونم مثله من بچه بود، نواراش خیلی مرسوم بود و تو بورس، منم که سواد نداشتم، براساس همون حفظ می کردم.

اتفاقای جالبی اون زمان می  افتاد. یکیش که به اتفاق امروز ربط داره اینجوریه:

  توی مسجد دانشگاه، گاهی یکی بانی می شد و پذیرایی می کرد، یه شب از همین پذیرایی ها بود.

چون جمعیت زیاد بود، با یه پسری بزرگتر از خودم، مشترکاً یه بشقاب داشتیم، پذیرایی گیلاس بود، هر کدوممون یه مشت گیلاس برداشتیم، اما نمی دونم چرا اونپسره گیلاس های منم برداشت برای خودش و به من چند تا دونه بیشتر نرسید.

ناراحت بودم، موقع برگشتن توی خیابون احمدآباد یهو دائی مامانم رو دیدیم. خلاصه یادش بخیر من جلو نشستم، یهو گفت اون سطل زیر پاتو بردار، اینو ببر خونه، من که غافلگیر شده بودم، خدارو با تمام وجودم توی بچگی حس کردم، یه سطل پر از گیلاس، یادمه از این ظرفای پلاستیکی ٣ کیلوی ماست بود که دسته داره.

بله این اتفاق و اتفاقات شبیه به این تو ذهنم هست و همیشه از اونها به شنیدن حرفام و گوش دادن و اجابتش توسط خدا یاد می کنم.

جاتون خالی امسال ٢ ٣ روزی قبل ماه رمضون با خودم گفتم، خجالت نمی کشی، همیشه مامان میگه چقدر خوب که ماه رمضون داره میاد و آخرش هم میگه چه حیف که داره میره، این سری تصمیم گرفتم که منم کاری بکنم که از تموم شدنش پشیمون بشم، بگذریم، این بود که از اولش حواسم بود، قبل از اینکه افطار کنم نمازم رو می خوندم. خلاصه این شد که شب قدر رو بهتر درک کردم، اونشب تصمیم گرفتم که خودم رو عوض کنم.

جاتون خالی حرم امام رضا، یه شب رفتیم انقدر شلوغ بود درا بسته بود، منم دیدم بهانه ی خوبیه،‌ به امام رضا گفتم شما هم دیگه با من قهر کردین، حالا باز دوباره بگذریم، موضوع این بود که یه سخنران داشت شب آخر که احتمالاً شما ها هم شنیده باشید حرفاش رو، خیلی عالی بود، این بود که تصمیم گرفتم خودم رو عوض کنم، اولین ماه رمضونی بود که از تموم شدنش ناراحت شدم.

سحراش، اون حال خوشش، نماز سر وقت خوندنش، خلاصه این بود که تا امروز سعی کردم خودم رو خیلی عوض کنم.

این همه حرف زدم تا این اتفاق و جمله ی مثله همون حس قشنگ کودکی رو توضیح بدم.

امروز برای کارم یه فکر جالبی به ذهنم رسید، برای همون احتیاج به این پیدا کردم که سیستمم رو به روز کنم. بیرون بودم، با خودم داشتم می گفتم حالا ١ تومن از کجا بیارم، یه لحظه به ذهنم رسید که به بابام بگم، شما یه تومن به من بدین،‌ من سال دیگه به شما ٢ تومن بر می گردونم، که گفتم نه ولش کن بیخیال. خلاصه دیگه هم بهش فکر نکردم و یه نیم ساعت بعد رسیدم خونه. (ظاهراً میگن که این کار رباست ماکه در جریان نبودیم، شما اگه در جریانید از این فکرا نکنید.)

هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم که مامانم گفت، بابات می خواد ١ تومن بهت بده.........

خلاصه ....... این شد حال من.

از اون اتفاق ۴ ساعت می گذره و یه تومن هم توی جیبمه، از همه ی اینها بهتر اینه که فهمیدم شدم همون کودک ۴ ۵ ساله ........ اینو فهمیدم که خدای من و شما چقدر مهربونه، چقدر.....

خدایا کمکم کن تا توی امتحانات تجدید نشم، خداجون هوای من و داشته باش، من تازه کارم، امتحانای آسون بگیر تا من خودم رو قوی کنم.........

        والسلام.

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
دیانا

سلام دوست عزیز ممنون که بهم سر میزنید. مطلب شما هم حاکی از دلتنگی ها و خاطرات بودااااا انشاله که همیشه و همه جا خدا رو کنارمون حس کنیم[گل]

مینا

سلام بهتون تبریک می گم و آرزو می کنم از همه امتحانای خدای مهربونمون سربلند بیرون بیاید. برا منم دعا کنید شاید توفیق خدا شامل حال منم بشه و منم به راه راست هدایت بشم. انشاالله. یاعلی...باعلی

مینا

سلام بهتون تبریک می گم و آرزو می کنم از همه امتحانای خدای مهربونمون سربلند بیرون بیاید. برا منم دعا کنید شاید توفیق خدا شامل حال منم بشه و منم به راه راست هدایت بشم. انشاالله. یاعلی...باعلی

مینا

راستی میشه در مورد اون دو تا سوالی که تو وبلاگم کامنت گذاشته بودین یکم توضیح بدین؟؟!!

مینا

راستی میشه در مورد اون دو تا سوالی که تو وبلاگم کامنت گذاشته بودین یکم توضیح بدین؟؟!!