من و ایران من

فکر می کنم یه ماهی هست که آدرس بلاگ عوض شده بود اما به دلیل مشغله ایی که داشتم نتونستم این موضوع رو به اطلاع دوستان برسونم.
دست تمام دوستانی که دیروز رفتن اونجایی که ساندیس می دادن، درد نکنه. این شعر تقدیم به اونها.


خوب از کجا باید شروع کنم، آهان از همین دیروز می گم، جاتون خالی همین سه شنبه رفتم خونه ی خواهرم، حالا مشهد برف میومد در حد تیم ملی، یهویی صبح شروع شد و حدودای ساعت 3 بعداظهر هیچی دیگه تمام زمین برف نشسته بود، خیلی باحال بود. با خودم داشتم فکر می کردم که چقدر باحال تر میشه، اگه اتوبوس تو این برفا تو راه خراب شه، خلاصه ساعت 4 و نیم اتوبوس از جلوی مهمان سرای شرکت گازه نفته تو همین مایه ها راه افتاد، همیشه مسیر سه ساعته تموم میشه، یعنی ساعت 7 و نیم میرسیم، ساعت 6 بود هنوز اتوبوس از شهر خارج نشده بود، در این حد برف بود، مسیری که شاید نیم ساعت طول نمی کشید. اتوبوس خلوت بود و من تنها روی صندلی نشسته بودم، خلاصه کمی از شهر دور شدیم، برف خیلی شدید میومد و اتوبوس هم آهسته حرکت می کرد، تا اینکه یهو یه صدای بوقی ممتد اومد، خلاصه اتوبوس خراب شد، من بگو انقدر ذوق کردم، گفتم به به، دستت درد نکنه خدا که نمی دونم جدیداً من با خودم چه کردم که همینطوری حرفام رد خور نداره، این درخواستام تند و تند اجابت میشه.


حالا فکر کنید، تاجایی که چشم کار می کرد همه جا سفید سفید بود، خلاصه یه نیم ساعتی گذشت و مثله اینکه درست بشو نبود، اتوبوس کم کم داشت سرد میشد،ضاهراً شیلنگ رادیاتور پاره شده بود و مجبور بودن ماشین رو خاموش کنن، هوا تاریک شده بود، دیگه بیرون دیده نمیشد، تو اتوبوس بیشتر از بیرون شب بود، خلاصه، زنگ زدن و یک اتوبوس دیگه از شرکت محترم نفت در نزدیکی ما در حال حرکت بود و برای ما برگشت، خلاصه، دوباره سوار شدیم و بازم با وجود اینکه توی اون اتوبوس هم مسافرین عزیز بودن، انقدر خلوت بود که دوباره همون جای قبلی و تنها نشستم، چقدر من حرف می زنما، خلاصه جاتون خالی این گردنه های مبارک که 4 5 تا پیج 180 درجه ای داشت اونم لیز اونم سر، اونم اون ارتفاع، خیلی هیجان داشت.

 خلاصه تا اینکه برای راهپیمایی دیروز کله ی صبح با قطار برگشتم، اونوقت اومدم خونه و خواهرزاده ی محترم که اسمش زهراست رو با خودم بردم راهپیمایی، 5 سالشه، خلاصه سوار اتوبوس که شدم، انقدر دخترا ذوق کردن که صداشون تا اینور اومد، چقدر نازه چقدر ....
باید یه کلاس کنترل احساسات ملت برنااااااا، حالا همه فکر کردن این دختره منه، ای بابا...... عجب گیری کردیما، بیا گفتیم بریم راهپیمایی یه چند تا کیس مناسب قسمتمون بشه، نشد دیگه، همه فکر کردن ما 5 سال پیش کیسمون رو انتخاب کردیم، اما دریغ از یه کولوچه (جدا از کلمه ی کیس که خوب انگلیسیه، تو شهر مشهد از زمانی که افغانی های یه 10 20 سال پیش مهاجرت کردن و ... خلاصه افغانی های به کیک میگن کیس یا ککس، از اون لحاظ توی اینجا یه جور مصطلح شده کیس با کلوچه میاد.... چه خنک نه؟؟)


 خلاصه چند تا فحش آبدار نثار حسنی نامبارک، اوباما و بقیه فاسدین کردیم. اونوقت برگشتیم، ااااااا راستی نگفتم، دائی خوبی بودم، برای بچه بادکنک خوشگل خریدم، خلاصه موقع برگشت یه جا با خواهرم قرار گذاشتیم و برگشتیم، به خواهر  به شوخی گفتم به به چه کیسای مناسب انقلابی. خلاصه ..... خداکنه اون کیس ما تو همون دیروزیا بوده باشه، البته من که می گم، خدایا یه همسری به من بده، اونجور که خودت می پسندی، یه همسری به من بده امام رضا (ع) که شما می پسندین، دیگه اینجوری، ای بابا این همه حرف زدم می خواستم این موضوع رو بگم که در راستای پست قبلی "زیارت عاشورا و مردود شدنم" ، دیروز خواهرم بهم توی راه گفت که مح... امسال محرم چی کار کردی که حضرت زینب (س)  طلبیدنت و ...  راستش یه هفته شاید 10 روزی هست که در جریانم که می خوام برم سوریه، اما اصلاً به این موضوع توجه نکردم که اصلاً سوریه برای چی میرن!!!!! و مثله یه تلنگری بود برام...... که تو چقدر خنگیا، و فهمیدم که قصه از چه قراره.  .... خلاصه اینجوری، یه ماه دیگه انشالله میریم. البته اگه عمری باقی باشه و قسمت بشه و اتفاق خاصی نیفته.

فکر کنم سال آینده سال مارکوپولویی برای منه چون که دیگه نمیشه بگم، یه عالم حرف زدم، باشه واسه بعداً، این روزا سرگرم تهیه لیستی برای خواسته و نیازها و ... معیارها و ... برای ازدواجم، نمی دونم، امشب هم تولد بابا جونمه و قراره برم یک کادوی خیلی خوبی بخرم که دلشون و همینطور خدا رو خشنود کنم.

چقدر زود میگذره، همین چند هفته پیش رادیو داشت می گفت، چهار ماه به کنکور مونده، اما یه هفته ی دیگه این چهار ماه تموم شده، من که هیچی درس نخوندم، اما امید دارم به امدادهای غیبی خدا و دعاهای پدر و مادرم، تا اینجاکه جز این نبوده، البته این سری فاکتور تلاش و کوشش هم جاش خالیه، برای همون قبول شدن در هاله ایی از ابهامه. دوستان یه دعایی بکنید شما هم که بنده قبول بشم، شاید جامعه رو تونستم متحول کنم. هه هه.

خدایا به خاطر تمام نعمت هایی که به من دادی، نعمت هایی که حتی فکرش رو نمی توانم بکنم، خدایا به تعداد نفس های عمرم، به تعداد درختان زمینت، به تعداد شنها و سنگ ریزه های زمینت و به تعداد سلولهای آفریده هایت تورا شکر می گوییم، می دانم که جز تو هیچ یار و یاوری ندارم، می دانم که جز تو خدایی ندارم، از تو یاری می جویم و به تو تکیه کرده ام، به آنچه تو دوست داری، به آنچه که تو برایم صلاح می دانی راضیم، راضیم به رضای تو، به رضای خدایی که جز او نیست، ای یاور و هدایت کننده ی من. نزدیک تر از من به من، ای معبود من. سپاس.

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

سلام. انشاالله که قبول میشین. راستی رفتین زیارت بی بی سه ساله و عمه صبورش حتما برای من هم دعا کنین،شاید که رستگار شوم. یه چیز دیگه...آدرستونو از وبلاگ لیلی و مجنون پیدا کردم. یاعلی...باعلی

ستاره(لیلی و مجنون قرن 21)

سلام خوبید. قبلاً 2-3 بار اومدم وبلاگتون دیدم حذفش کردین. امروز دیدم که باز شد. یه چیزی خواستم بگم نکنه گاهی یه شوخی میکنم ناراحت بشید!!! شما جای داداش کوچیکه ی منید چون فکر میکنم جنبه شو دارین گاهی جوابتونو به شوخی میدم. همیشه نظراتتونو کامل میخونم موفق باشین همیشه.

ترنم

سلام ، نبودید چند وقت! شنیدم وبتونو حذف کرده بودین! من فکر می کردم به سلامتی رفتین سر خونه زندگیتون همه چی ختم به خیر شده!

امین

سلام منم یک قولی تو همین مایه ها به خودم دادم ... ‌توش چهل داره [نیشخند] البته من به قرآن علاقه مندم ... میگم امروز اولین باریه که به پرشین بلاگ میام ... اینجا هم وبلاگ خوب زیاد داره ... البته شما دومین وبلاگ هستین که میام اولی رو میرزا هادی معرفی کرد ... دمش گرم وب گردیش خیلی حرفه ای خلاصه خوشحال شدیم وبلاگتون رو خوندیم ... به خصوص پسته شرایط ازدواج [خنده] ... جانا سخن از زبان ما میگویی اللهم عجل لولیک الفرج

ستاره(لیلی و مجنون قرن 21)

به نظرم فقط تیترها رو با خط درشت یادداشت کنید. یا تو همون صفحه تیترها رو با ما}یک رنگی مشخص کنید. اینجوری بهتره اونجوری هول میشید کلمه ها رو نمیبینید.بعد میبینید کلی مطلب بوده که یادتون رفته بگید. خیلی هم کلی حرف نزنید، خیلی آرمانی نگید واقعیتها رو بگید و ببینید و پیش بینی کنید ببینید مشکلات زن و شوهرها کجاهاست، اونوقت سر اون مسائل با هم به تفاهم برسید. علاوه بر مسایلی که گفتید مسایل اقتصادی و استقلال و ... از قلم نیافته. وقتی تو واقعیتهای زندگی مشکلی با هم نداشته باشین ، ساختن بقیه اش خیلی راحت تره! اینا رو که میگم ، ولی تا وقتی متاهل نشید نمیفهمید چی میگم. متاسفانه آدم مجبوره با دیدگاه مجردی همسفری رو انتخاب کنه واسه روزگار متاهلی! که تو اون روزگار نگاه دوتاشون به زندگی با دوره ی مجردی زمین تا اسمون فرق میکنه. وبلاگ حوا رو خوندی دیدی که مشکلاتشون چقدر واقعی و دنیایی بود. چون ما تو این دنیا زندگی میکنیم. ولی خب مجردا نمیفهمن[نیشخند]

ستاره(لیلی و مجنون قرن 21)

رز و مریم خیلی تکراریه از این گل جدیدا بگیر نمیدونم اسمشون چیه. ولی گل جدید بگیر ، باکلاس تر میشی. میتونی بزاری به سلیقه ی فروشنده.

مدادرنگی

سلام. چقدر خندیدم به تاریخچه کلمه کیس! [خنده] راست میگید، یادمه منم بچه بودم افغانی دوروبرم زیاد بود ، بعد ما هم تازه از شمال ایران مهاجرت کرده بودیم مشهد و همین کلمه کیس رو یاد گرفته بودم تا اینکه باباجان مون فرمودن دخترک پاک مشهدی شدی! کلمه رو درست بگو ، بگو کیک! ..... حالا بعد از گذشت سالیان فهمیدم که قضیه چی بوده، پس کار افغانی ها بودههههه! [نیشخند] ... ولی خداییش مشهدی ها کلمات غلط غلوط زیاد میگن ، به قفل میگن قلف! به طفلکی میگن طلفکی! یه دیوار میگن دیفال و خیلی چیزای دیگه ... [زبان]

مدادرنگی

راستی اگه هنوز سوریه نرفتید التماس دعا... لحظه تحویل سال هم که زیاد دور نیست بازم التماس دعا... احتمالا مثل ما در حرم امام رئوف خواهید بود ...