نفرت یا ...

یه وقتایی آدم می خواد منفجر بشه. وقتی بفهمی که چقدر ساده ایی، چقدر خولی، اونوقته که انقدر آتیش می گیری.

این آتیش تمام وجودت رو می گیره و می سوزوندت. نمی تونی هیچ جوری دلت رو آروم کنی، اونوقته که مبارزه آغاز میشه، یکی می گه بقیه رو بسوزون، همه چی رو بهم بریز، بکی می گه نه، آروم باش پسر، صبر کن، اینجوری شاید همه چی بهم بریزه. به خدا فکر کن از اون کمک بگیر. باز آروم تر می شی.

باز چند دقیقه می گذره، یکی با آرنجش می زنه تو پهلوت میگه: فکر می کنه خنگی خله، بهش ثابت کن که دروغگو، بهش بگو که کیه و تو می شناسیش، بگو ازش متنفری، بگو فکر نکنه که تو ماستی، بگو ... اینجوری میشه که باز دوباره آتیش گر می گیره، چه حالی میشی، یاد سادگیات، یاد صداقتت می افتی، یاد کارایی که کردی، و بعد دوباره یادت میاد که اونموقع که تو داشتی این کار رو می کردی، اوضاع چی بوده، چقدر ساده بودی. باز به حالت انفجار می رسی ... به خودت یادآور میشی که پسر تو خودت اینجوری خواستی، تو خودت گوش نکردی، یه صدایی تو وجودت ضمضمه میکنه که: اینهمه بهت چراغ زرد و قرمز نشون دادیم، اینهمه گفتیم، اینهمه جلوت رو گرفتیم و الا معلوم نبود تا الان چی کار کرده بودی.

یکی به آرومی میگه بهت که پسر جان، تو مگه نمی خواستی یه چشمه بفهمی؟؟ خوب ببین ظرفیتت همینقدره، اگه بخوای بیش از این بدونی نابود میشی.

 

سرم رو می اندازم پایین، آروم بغض می کنم، اشک تو چشام جمع میشه، می گم خدایا منو ببخش، خدایا تو همیشه به من توجه داشتی، حتی اون زمانی که من ازت فرار می کردم، می گم خدایا پشیمونم، ای خدای خوب و مهربونم، ای کسی که به من این همه نعمت های مختلف و جورواجور دادی که من قدر یه دونه از اونها رو هم نمی دونم، منو ببخش، منو ببخش...

دلم آروم می گیره، با خودم می گم، پسر صبور باش، وقتی قفل این دل رو برای یکی دیگه باز می کنی، اینجوری میشه، با خودم می گم، خدا می خوام این دل برای تو باشه، این دل برای کسی باشه که تو می خوای، تو بگو، من درو قفل کردم، کلیدش تقدیم به تو، به هرکی که دوست داری بده، تو خودت بهتر خیر و صلاح منو می دونی.

 

یادت میاد باید بری و ظرف وجودت رو عوض کنی، یه نگاه بهش می ندازی، میگی ای بابا این چیه داری، چقدر ترک خورده، چقدر سوراخای جور واجور داره، اما حیفت میاد که بندازیش کنار

یاد این جمله می افتی که چند شب پیش توی یه وبلاگ اتفاقی دیدیش

            باید از دست بدهی تا به دست بیاوری ... باید رها کنی تا رها شوی ...

اونوقت دوباره یادت میاد که کارای خدا چه حکمتی داره، کجاها می بردت، دوباره یادت میاد از خودت و کارای خودت، از اینکه خدا دستت رو می گرفت و می بردت، اما تو پاتو به زمین می کوبیدی که نه همینجا می خوام باشم.

یادت میاد چقدر این درس رفوزه شدی، به خودت نگاه می کنی و می بینی ای وای چندین سال از عمرت گذشته و تو هنوز سواد یاد نگرفتی، یاد نگرفتی که چشمهات رو ببندی، یاد نگرفتی همه چی ارزش دیدن نداره، هر چیزی ارزش خوندن و گوش دادن نداره ..... از خودت می پرسی خوب شد ٢٣ سالت، شدی مهندس، حالا که چی؟؟ می خوای چی کار کنی؟؟ چی از دین می دونی؟ چی از خدا می دونی؟؟

جواب می دی خاک بر سرم. جز این هم نیست.

................................ چند دقیقه سکوت

 

دیگه چیزی به ذهنت نمی یاد،

 

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ ﴿۱۶﴾

و ما انسان را آفریده‏ایم و می‏دانیم که نفس او چه وسوسه‏اى به او مى‏کند و ما از شاهرگ [او] به او نزدیکتریم

 

لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ ﴿۲۲﴾

[به او مى‏گویند] واقعا که از این [حال] سخت در غفلت بودى و[لى] ما پرده‏ات را [از جلوى چشمانت] برداشتیم و دیده‏ات امروز تیز است 

 

هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوَّابٍ حَفِیظٍ﴿۳۲﴾

[و به آنان گویند] این همان است که وعده یافته‏اید [و] براى هر توبه‏کار نگهبان [حدود خدا] خواهد بود


مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَن بِالْغَیْبِ وَجَاء بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ ﴿۳۳﴾

آنکه در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه‏کار [باز] آید

 

ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذَلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ﴿۳۴﴾

به سلامت [و شادکامى] در آن درآیید [که] این روز جاودانگى است

 

لَهُم مَّا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ ﴿۳۵﴾

هر چه بخواهند در آنجا دارند و پیش ما فزونتر [هم] هست

سوره ق

امیدوارم اینبار رو تجدید نشم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.

 

به امید پیروزی همه انسان ها در جنگ با شیطان نفس و .... .

والسلام

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
مینا

سلام مطلب خوبی بود. ولی بقیه نوشته هاتون گویا خصوصی هستن و ما نامحرم. مطئنا اونا هم به همین اندازه جالب و خواندنی هستن. به هر حال موفق باشید. یاعلی...باعلی